|
گذر از معنا
|
|||
|
گفت میخواهد برود قطب شمال، روی بلندترین صخره یخی بایستد و چشمهایش را ببندد و خودش را بیاندازد پایین. اینطوری صدسال بعد جسد یخ بسته اش را پیدا میکنند و بعد میگذارند تا یخ اش خوب آب شود و توی جیبهایش را میگردند. بعد آن لیستی که از رنجهایش نوشته بود را پیدا میکنند. فقط نمیداند واکنش آنها چیست. دوست دارد بشر صد سال بعد چشمهایش گرد شود از رنجهای بشر امروزی. به خصوص به رنجهای خاص خودش. وگرنه اگر بخواهند تنها بگذارندش در موزه، لازم نیست این همه راه را تا قطب طی کند. میتواند همین جا کلک خودش را بکند اما چون نباید اینجا مایه خجالت باشد، پس بهتر است که منصرف شود و در صورت لزوم به قطب بیشتر فکر کند.
کلی در زیر باران شدید بهاری، خیابان گز کرده کرده است. به خیلی چیزها فکر کرده است. خوشحال است که میتواند هنوز رویا بسازد.
شاید 10 سال دیگر که این متن را بخوانم، حس و حالش برایم عجیب باشد مثل خیلی های دیگر که الان هم برایشان عجیب است. اما نمیتوانم پنهان کنم که چقدر از صدای زنگ در خانه مان بعد از ساعت ده شب میترسم. اینقدر که هنوز حالم بد است از صدای مشت کوبیدن شخصی به در خانه مان امشب که به اشتباه کوبیده بود. پیکی بود که زنگ را ندیده بود و محکم مشتش را بر درمان چند بار کوبید و بند دل من را پاره کرد. نه، فکر نکنم 10 سال دیگر ذره ای از این احساس ها را فراموش کرده باشم اینقدر که آن هول و ولا امشب در من زنده بود، زنده تر از روزهای واقعه اش حتی!
برایم ایمیلی آمده با موضوع معرفی 20 گونه جانورانی که به تازگی کشف شده اند. در میانشان کوسه ای بود که به جای شنا کردن ترجیح میدهد که بر روی کف دریا، با باله هایش راه برود و این گونه میتواند آغاز ظهور آبزیانی باشد که پا به خشکی میگذارند.
چند روز پیش به دوستی گفتم هیچ فکر نمی کردم سایت لغت نامه دهخدا را ف . ی. ل . ت. ر کرده باشند. گفت نفس ما را هم ف . ی. ل . ت. ر کرده اند! حواسمان نیست گفتم خدا را چه دیدی، شاید آبشش در آمد کنار صورت هایمان، بلکه برویم زیر آب یکم نفس بکشیم. امروز که این ایمیل را دیدم، یاد حرفم افتادم، فکر کردم شاید ما هم یک روزی آغاز انسان هایی باشیم که پا به درون آب میگذارند. شاید چرند به نظر برسد اما احتمال هر چیزی وجود دارد! هر چند که معنای نفس استعاری باشد.
دوست دارم از این دعوا چیزی نشنوم، سرگرمش نشوم. پایان چماق و هویجش روشن است برایم.
حواسم باید پیش آنهایی باشد که باید باشند اما در حبسند. حواسم باید پیش صدای شکستن استخوان های مردمم زیر این همه فشار باشد. حواسم باید پیش همه آنهایی باشد که زندگیشان دیگر مدت هاست رنگ و بویش عوض شده، پیش همه دلتنگیهایشان، تنهایی هایشان، اشک ها و لبخندهایشان. خواستم بنویسم معجزه ای در کار نخواهد بود اما دیدم حق ندارم این عبارت را بگویم؛ خدا را چه دیدی؟ شاید در کار باشد.
گارد گرفته است
آماده شنیدن توضیحات فن جدید از استاد است. استاد میگوید موقع اجرای این فن باید اینطور نفس بکشید تا کم کم ریه هایتان باز شود. ریه، نفس... به یاد خبری که امروز خوانده و فهمیده که کسی که عزیز خیلی هاست، یکی از ریه هایش را در " آنجا" از دست داده، نفسش میبرد. خسته شده است. از این همه احساس و بغض تلنبار شده میترسد. از همه این بغض ها و احساس ها بیزار است از بس که نمیداند که باید چه کار کند. یک وقتهایی در زندگی هست که آدمی میرود در میان جمعی و اگر 47 کیلو باشد در بدو ورود، میشود 107 کیلو هنگام خروج!
به دل نگرفتن را خیلی وقت است تمرین میکنم. به خصوص از وقتی که دیگر برای هیچ کس توضیح نمیدهم که چرا این کار را کردم یا چرا آن کار را نمیکنم، هرچند که توضیح هم اگر بدهم، محال است کامل درک کنندو میشود فیل در تاریکی و تنها عطش کنجکاویشان را بیشتر کرده ام، پس سکوت میکنم و لبخند میزنم! نمیدانم چرا این همه مشتاق جزئی ترین مسایل زندگی دیگرانند. وقتی هم که برای سوالاتشان پاسخی پیدا نکنند با فرضیات تیره و تاریکشان حمله میکنند تا تو دفاع کنی و جواب سوالشان را بدهی. اما خوب، سخت است. هر چقدر هم که پدر بگوید اهمیت نده، اما انگار که وسط قلبم را هدف گرفته اند، زمان میخواهد. خیلی جاها، فرهنگ مان مریض شده، رو به قبله خوابیده، گاهی هم در حال احتضار است... برای ثواب رفته بودم، کباب که چه عرض کنم، جزغاله ام کردند. جایی خوانده بودم، ما فکر میکنیم اگر خوبی کردیم و بدی دیدیم، همه چیز بین ما آدمها بوده در حالیکه بین ما و خداست، پس جایی برای ناراحتی نیست.
امروز یکی از آشنایانمان را دیدم که هم سن و سال برادرم هست و دست در دست دخترخانمی در حال خندیدن و خوشحالی هستند. تمام تلاشم را کردم که من را نبیند اما نشد. با اینکه خودم را به ندیدن زدم و رفتم، چهره بهم ریخته اش را دیدم که چقدر معذب شده. خواستم به برادرم بگویم و از او بخواهم که بهش بگوید جایی درز نخواهد کرد و خیالش را راحت کنم. با توجه به بافت سنتی و مذهبی خانواده اش، حتما تا به حال، فکر اینکه من جایی عنوان کنم، خیلی رنجش داده. اما با این فکر که به برادرم بگویم یعنی عنوان کرده ام مسئله را، منصرفم کرد.
فکر کردم که اینطور فکر کند که شاید ندیده ام برایش بهتر است خیلی امروز دلم گرفت برای نسل خودم که حتی کوچکترین حریمی نداریم و اگر بخواهیم آنطور که فکر میکنیم درست است، زندگی کنیم، محیط اینقدر نا امن میشود. اصلا و ابدا منظورم بلند پروازی نیست. میزان مورد بحثم خیلی کمتر از این حرفهاست. شاید در حد چند سانتیمتر. حالا یکبار موضوع عشق است، یکبار دین، بار دیگر انواع و اقسام سلیقه های دیگرمان که همیشه آدمهایی خطکش به دست که مثل بعضی از فرضیات هندسه اقلیدسی هستند، از قبل بوده اند و باید بپذیریم که تعریف نمیشوند؛ با این تفاوت که مثل آن فرضیات نتایجشان درست از آب در نمی آید، آماده هستند خطکشی مان کنند و بعد هم شاید قیچی تا به شکل دلخواه و یکنواخت مورد نظر در بیاییم. هیچ کس هم نیست که یک بار آنها را محض رضای خدا، مقیاس بگیرد با آنچه که مثلا باید باشند و ببیند چند مرده حلاجند. نسل من باید برای حریم شخصی اهمیت قائل شود. اول از همه از خودمان باید شروع کنیم تا نسل بعدی قضاوت کردن های تلخ و بیمورد را از ما به ارث نبرد. هنر برچسب زدن و طبقه بندی افراد را بر حسب درک خودش از عیوب آنها نداشته باشد! تا یاد بگیرد به کار دیگران سرک نکشد و برای بقیه قصه نسازد.
دو ماه گذشت.
نباید به « نبودن ها » عادت کرد. دل تنگ صدایشان، لبخندشان و پیامهایشان هستم. نگرانم؟ نمی دانم... بعضی وقت ها در زندگی، باید از حرکت ایستاد، نشست و سر را بین دستها گرفت و حاضر- غایب کرد. از آدمها گرفته تا حتی احساس؛ هر چیزی که باید باشد و نیست. باید سراغش را گرفت. بعد با چشمهایی که پر از اشک شده اند، به آسمان خیره شد. امروز این شعر را خواندم، به زبان ساده سروده شده، شاعرش بیشتر برای کودکان و نوجوانان مینویسد، اما برای من پر از معنی بود. به خصوص پرستو و خوابی که برایم غفلت تعبیر شد.
نکند شکوفه روزی به کویر دل ببندد نکند پرش بریزد نکند لبش نخندد نکند که سینه سرخی دل از آسمان بگیرد همه جا بهار باشد گل من ولی بمیرد نکند کسی بپرسد چه خبر؟چه شد پرستو؟ نکند کسی نداند که کجاست خانه او!! شب و آن هزار چشمی که دوباره میدرخشد نکند که خواب باشم و خدا مرا نبخشد؟؟ [آتوسا صالحی ] ![]() زندگی و ذهن من این روزها مشابه شکل 2 هست و من باید حداقل در دو ماه آینده سبک تفکر و زندگیم رو مشابه شکل 1 کنم وگرنه حتی بدون گذراندن مراتب طلب و عشق و معرفت و استغنا و توحید و حیرت و فقر، مستقیما به مرتبه « فنا » نائل میشوم، طوریکه هیچجوره نشود درستش کرد! حالا باید بروم روی دیوار اتاقم بنویسم « فاستقم کما امرت *» و کمر همت ببندم که این تغییر سبک زندگی به این آسانی ها امکان پذیر نیست! مثل همیشه، باز هم محتاج دعای خیر دوستان هستم. _________________ * سوره هود - 112 ![]() زبان استعاره وسیله خوبی است در مقابل کسی که برای جویا شدن، خودش را به ندانستن می زند اما خوب میفهمد این زبان را پرسید چه شد؟ مستقیم در چشمهایش نگاه کردم - کاری که معمولا نمی کنم - گفتم تشدید کلمه الله آمد و بردش. دیگر حرفی به میان نیامد تا اینکه برای پایان، گفتم حالا من ماندم و یک دنیا نور، کم چیزی نیست که از خیرش بگذرم!هست؟ قاطعانه گفت نه. قطعیتی که سالها در چشمهایش ندیده بودم. ![]() دوست داشتم بدانم دختری که این آهنگ برایش خوانده شده چه شکلی است. چطور فکر میکند و اهل کجاست که در حوالی آنجا عشق اینقدر ساده بیان میشود. شاید زندگی آنجا هم سخت باشد. نمی دانم چقدر سخت اما همین قدر که مدام تکرار می شود don't worry life is easy بهم می گوید که شاید آسمان آنجا هم همین رنگی باشد، اما هنوز کسی هست که اینطور عاشقانه بخواند. |
درباره وبلاگ
الهی روا مدار که پنهان ما از پیدای ما ناستوده تر باشد.............. ____________________________________ ************ *************************** *****اگر رمز مطالب را خواستید، در قسمت تماس با مدیر، برایم پیام بگذارید تا برایتان بفرستم. ****** مدیر وبلاگ : رها آرشیو وبلاگ
خرداد 1391
اردیبهشت 1391 فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 آرشیو كل مطالب پیوندهای روزانه
چیزی نمانده است...
shivi PM 8:25 فراز مسند خورشید سرسو اكالیپتوس چشم سوم خورشید نیمه شب فرا تر از بودن در گلستانه انکیدو لحظه های کاغذی واگویه تا فراموشی نقشه ضد حوا من و نبات و زندگی سگی خلوت نشین علی کوچیکه عرفان،برابری،آزادی وبلاگ گروهی حوا تنها رفیق غم هم کلاسی نسل سومی یاور میهن آسمونی همه پیوندهای روزانه آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز : بازدید دیروز : بازدید این ماه : بازدید ماه قبل : تعداد نویسندگان : تعداد کل پست ها : آخرین بازدید : آخرین بروز رسانی : |
||